قطعه کارش را آورد تاببینم، دانشجوی سخت کوشی که میخواست کارش را با قدرت و شتاب تحویل دهد، نگران پرسید « این دفعه چطور از آب در اومده؟!»
کارش را باز هم دیدم، با دستان توانا اما شتاب-زده، برای دومین بار پروژه عملیش را خراب کرد. دیگر از آن پاره آهن چیزی نمانده بود که بتواند «طور»ی داشته باشد. دلواپس نمره پایان ترم و خسته از خطای پیاپی، این پا وآن پا می کرد.
«اگه بخوای میتونی چند دقیقه استراحت کنی» این را به او گفتم و رفتم تا کار دانشجوهای دیگر را ببینم. تقریبا همه داشتند کارشان را به سرانجام میرساندند، جز یکی. از او خواستم که قطعه کارش را از میان گیره باز کند و نشان دهد، دقتی که در جزییات کار داشت تحسین برانگیز بود؛ اما افسوس که این دقت، رنگ وسواس داشت و از سرعت کارش می زد.
قطعه ناتمام را دوباره میان گیره بستم. «سخت کوش» مشغول استراحت بود، صدایش زدم که بداند کشتی ساز را سیاستی دگر آمده. به «دقیق» هم تذکری دادم تا بهتر بداند در کجای زمان ایستاده است. از آن دو، یک گروه ساختم.
دیگر هیچ کس نگران نبود، چرا که هر یک از پس نقشی که به عهده گرفته بود، برمی آمد. گروه «سخت کوش» و «دقیق» پروژه را درست سر وقت تحویل داد.
«خسته نباشید، بیست!» این را گفتم و یکدیگر را بدرود گفتیم.
salam professor
engar ke ideal gar mimani ya mikhahi ke vanemood koni idealgerai vagheeenegar bashi.
be har soorat REFIGH
ye mail barat too yahoo gozashtam hatman goosh kon.
bedrood.
رفیق!
چیزی که امروز روایت شد، رخداد دیروز و ایده پریروز بود.
دیگر اینکه، من اگر «هنر» کرده و تمام توانم را صرف کنم شاید بتوانم بگویم که یک شاگردم؛ این یک تعارف آبکی نیست، واقعیت زندگی ماست.
روزگارت خوش!
این بیستِ آخر خیالمان را راحت کرد!!!
با سلام.موضوع جالبي است و مرا به ياد خاطره ام از زمان تحصيل در دوره ي مستر انداخت.افراد به لحاظ تواناييها و روحيات متفاوتند.معمولا چهار شاخص براي اين موضوع تعريف مي شود كه هر كدام دو حالت دارند و در نتيجه مي توان افراد را در 16 گروه طبقه بندي كرد كه هر كدام اخلاق خاصي دارند.ما در ابتداي دوره فوق ليسانس با تست روانشناسي به گروههاي 5 نفره با تركيب روحي مختلف تقسيم شديم و در آخر هم رفتار گروهيمان آناليز شد و نتايج جالبي به دست آمد.بر اساس اين ديگاه هيچ كس بد و خوب و ضعيف يا قوي نيست.همه خوبند به شرط اينكه بتوان آنها را مديريت كرد و در حيطه روحيه و توانايي آنها ازشان استفاده كرد.فقط يك مثال مي زنم.بر اساس اين ديدگاه آدمهاي برون گرا به درد كارهاي دقيق و كارشناسي نمي خورند و برعكس آدمهاي درونگرا به درد مديريت نمي خورند.يكي از هنرهاي مديريت همين است كه به هر كسي با توجه به توانايي مسوليت و اختيار بدهد.