من می‌‌روم تا شاخه‌‌ای دیگر بروید

از اولین روزی که این خورشید کم مصرف ، روشنای میز کوچکم شده است یک سالی میگذرد. آدم جانور عجیبی است، به هر چیزی خو میکند. شاید وجه مشترکی داشته ایم ، مثلا کم-مصرف بودنمان، اما میدانم که فرقی بین من و او هست؛ تفاوتی که درست نمیدانم چیست، همان چیزی که بهانه رفتن من به جهان تاریک میشود.

حالا روزگار دارد آنقدر سخت میگیرد که نمیدانم فردا خورشیدی هست تا شبم را روشن کند یا نه. چاره-ای نیست، باید خود چراغ شوم.

وقت سفر نزدیک است… جای سفر دور دور … .

چراغ

4 Responses

  1. سلام
    شاید برای این جامعه، کم مصرف باشی؛ اونم به دلیل ناشناخته ماندن تو و امثال تو یا نخواستن جامعه به استفاده !!
    اما توی جمع دوستان شمع محفل مایی . تشویق به رفتن یا ترغیب به ماندن نمی کنم چون می شناسمت .
    هر جا که باشی بین ما هستی .
    خوش باشی .

  2. اسماعیل عزیز، تو به من لطف داری، همون چیزی که خیلی از مردم ندارن!
    وقتی نظرت رو خوندم یاد اون شبی افتادم که امین با یه حالت باحالی گفت «اشک تو چیشام حلقه زد!» ؛ بعدش هم چنان از خنده منفجر شدیم که موجش همچنان داره منتشر میشه!

  3. تو هموني كه من،‌ يه زماني، يه‌كم
    مي‌شناختمت!
    من ممباقرم. درست فكر مي‌كنم؟!

    _______________________________
    1# بعد از سه سال همکلاس بودن در سالهای سخت مدرسه نمونه راهنمایی تحمیلی شهید فهمیده، حالا یه کم میشناسیم؟!! موفق باشی، داری پیشرفت میکنی!
    2# مژده : تو درست فکر میکنی که محمدباقری!
    3# امیدوارم که همچنان درست فکر کنی.
    قاسم

  4. سلام .امیدوارم تو این سفر موفق باشی دوست عزیز.
    با یه مطلب تحت عوان : دیروز همه درها باز بود ، به روزم

Leave a Reply