…
- [پیش درآمد + یک سوال]
- آره، میشناسمش!
- [درآمد + کمی سکوت] تصادف کرد؛ مرد!
…
بعد از شنیدن، گیج و منگ شدم. فردایش بابک آمد، نمیدانستم با چه ترفندی خبر را برسانم. دلم میخواست دروغ باشد. ای کاش خبررسان کسی بود که میشد به حرفش شک کرد، اما این هم نمیشد. برای خودم یک حس تعلیق ساختم، تا به خیالم باور نکنم.
نخواستم که اشک در غمم پرده در شود، خبر پادرهوا را دادم و گفتم که آرزو دارم در حد یک حرف باشد؛ نگاه را از هم دزدیدیم … .
باید با یکی تماس میگرفتم، بلکه بوی خیری از اوضاع برخاست. خدا خدا میکردم که حقیقت به تصادفی محدود شود. چند بار خواستم به باخبری زنگ بزنم، دل نکردم. آخرش دست پاچه از بی طاقتی و بی خبری، هم زنگ زدم و هم sms دادم. از هیچ کس خبری نبود. دوستی از من بی خبرتر آرزو کرد که همه این جریان خواب و خیال باشد؛ دلم نیامد جوابش بدهم که اگر این زندگی بختک نیست پس چیست؟ اگر زندگی این است، وهم و خیال کدام است؟!
امروز صبح، همه خیالات معلق با برآمدن آفتاب فرو ریختند. خبر آمد که بوق مرگ یک نفس در گوش او جیغ کشیده است.
افسوس … برای جدایی او از هم-آشیانش خیلی زود بود!
«بدرود یار
وعده دیدار بعد مرگ»

سلام ،
مرگ جوان دردناکه. با شندین این خبر به یاد نیما افتادم، دوستی که یک سال در جمع ما بود و پر کشید .
«جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش»
امیدوارم روح این عزیز در آرامش باشه.
آه از غم تنهايي!!!
سلام
با درددل يه نوزاد بوشهري
آپم
خوشحال ميشم تشريف بيارين
سلام .
حتما الان شیراز عطر بهار نارنج همه جا پیچیده.خوش بگذره و لذت ببرید .
مرگ.اين مرموز ناتو.سالهاست كه بي اجازه وارد حريم خصوصيمان مي شود.نعره زنان و زوزه كشان.انگار ارث پدريش را مي خواهد.نا خوانده وارو تودهني نخورده مي ايد و سر سفره هايمان مي نشيند.با آن خاصيت كشدار و سيالش.پرروي عوضي لعنتي.بدسگال بد قيافه.با ان شولاي پهن و تاريكش.گويا سالهاست به پوستش اب نرسيده.زمخت وكرخت وكريه.پرافاده ي حريص.سالهاست به مبارزه مي طلبمت.من و هم كيشانم .از سرزمين آفتاب.بي واهمه از ياران قسم خورده ات در كنارمان.نفريني زمان……
من یک ماه با اسماعیل هم اتاق بودم. خیلی صاف و ساده و با نمک بود. همه اش سوتی می داد. هم اتاقی هاش بهش می گفتن اسی سوتی. باهاش خیلی صمیمی نشدم ولی دوسش داشتم. بعد از اینکه از پیششون رفتم همیشه واسم آف می ذاشت. هیچ وقت یادم نمی ره با هم یه برنامه نود اجرا کرده بودیم و اون شده بود مثلا مربی پگاه گیلان. با لهجه رشتی می گفت سلام فردوسی پور خوبی ؟ و من چقدر می خندیدم. شنیدم که با هم دانشگاهیش ازدواج کرده. تو فکرم بود که واسه عروسیم دعوتش کنم یا نه. تا اینکه هفته پیش از سینا (دوست مشترکمون) راجع به امین پرسیدم. گفت: هی از من می پرسید تو خودت اسماعیل رو دیدی ؟ گفتم مگه اسماعیل چی شده. سکوت کرد و گفت نمی دونی؟ فوت کرده. نتونستم چیزی بگم
اسماعیل عزیز ! من حالا با این مخالفم که میگن هرکی از بین ما میره یهو مهربون و خوب میشه. تو از همون اول خوب و مهربون بودی. آره راست میگن خوبها زود تر میمیرن.
امان از مرگ ، امان از نا به هنگامی مرگ!
“بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار”
صدافسوس و امان ، از این مرگ دربهار!