آنها که ماییم

اولش با هم هیچ فصل مشترکی نداشتیم، ظاهرا. نه هم رشته بودیم و نه از یک ورودی؛  آخرش هم فکر کنم سال دوم دانشگاه بود که رفاقتی سردستی به هم زدیم.

پیش از رفاقت، ما نه سال همسایه بودیم بدون اینکه حتی یکبار همدیگر را دیده باشیم؛ این قدرت دیوار بود اما دیگر سالهاست که در و دیوار را فراموش کرده ایم.

این رفیق کهنه حالا از کار و زندگی زده آمده شیراز تا یک شبی برویم حافظیه و عکسی بگیریم. از اسماعیل بیش از این میتوان گفت البته اگر غم بی غمی بگذارد…

2 Responses

  1. سلام
    لطف داری ، چیزی جز یه رفیق ساده کنارت نیست اگر بتونم رسم رفاقت رو بجا بیارم .
    خوش باشی .

  2. سلام عزیز دلم! خوبی؟
    چه خبر، کجایی بابا؟
    چه عجب.
    بابا ما باور کردیم که رفتی شیراز، نمیخواست عکست رو بذاری.
    اومدی بوشهر، طرفمون بیا.

Leave a Reply